|
(¯`v´¯)عاشق بی معشوق(¯`v´¯)
|
||
|
بــــــــــه تــــــــو عــــــادت كــــــــــرده بــــــــودم |
میدونستم یه روز میری....
میدونستم تو خودخواهی....
میدونستم دلت دوره....
رفیق نیمه راهی....
حرمت دلو شکستی تو....
اینه رسم وفاداری....؟؟
دلم زخمی دنیا بود....
خیال کردم دوا داری....
از همون اول میدیدم....
که تو بغض من نبودی....
تورو با خودم میدیدم....
اما تو یه سایه بودی....
تو نگات عشقی ندیدم...
که بشه به خاطرش مرد.....
که به خودخواهی محضت ....
مثل زالو دلمو خورد.....

چشم تو مثل یه دریا دل من تنهای تنها
تو خودت گفتی بیا با هم میریم اونور دنیا
دل من یه قطره اشکه توی اقیانوس چشمام
دل تو پاره ی آتیش واسه ی این دل تنهام
تو شکار کردی دلم رو گفتی که برام میمیری
اما بعد رفتی و گفتی که دیگه بسه اسیری
گول اون چشماتو خوردم از همه دنیا گذشتم
با وفا قولت کجا رفت ؟ چرا من تنها نشستم ؟
آخه تو چرا نداری تو دلت یه ذره احساس
پس چرا دادی به من این همه شاخه گل یاس
من گفتم این همه شعر تا بشی یه ذره عاشق
توی گلخونه ی گلهام همیشه باشی شقایق
عاشقی رو تو ولش کن دلمو چرا شکستی ؟
من خودم اینو می دونم پیش دیگری نشستی
گفتی بیا عاشق شیم مثل فرشته ها شیم
اما بعد رفتی و گفتی بهتره از هم جدا شیم
رفتی از پیشم عزیزم دلم رو تنها گذاشتی
منو با یه کوله بار غم و حسرت جا گذاشتی
از وقتی رفتی عزیزم روز خوشی نداشتم
باورت نمیشه اما جز غم یاری نداشتم
سر گذاشتم روی زانوم زار و زار گریه کردم
از همه خسته شدم و به خدا هم گله کردم
آخر نامه است و اشکام عزیزم به پات حروم شد
دیگه من دوستت ندارم صبرمم دیگه تموم شد ...

تو یه جا نشستی مظلوم ...
من بیچاره یه محکوم...
قسم وآیه چه فایده ...
واسه پرونده ی مختوم...
بدجوری دلم گرفته...
شیشه ها مات و کبودن...
چرا قصه ها اسیرن...
یکی بود یکی نبودن...
تو سرت کجا شلوغه...
که یادت رفته منی هست...
کی اومد چشاتو روی ...
لحظه ها یکی یکی بست..
بگو شیطونه تو جلدت...
بگو که خودت نبودی...
بهتر از من گیر آوردی...
میمیرم من از حسودی...
هیشکی از من نمیپرسه ...
تو دلم چیا گذشته ...
درد طعنه های مردم ...
از دلم هیچی نذاشته...
تو رو دوست داشتن من نه...
نگو که یه جور گناهه ...
میدونم یه روز میای تو...
عمر این سفر کوتاهه...
توی این روزای آخر ...
انتخاب تو دو راهه...
عشق اولت منم من...
ارزش اون به یه کاهه ؟

وقتی رفتی همه چی رفت ...
همه ی دلبستگی رفت ...
شب و روز من یکی شد ...
حتی حس زندگی رفت ...
دیگه بی تو مرده بودم ...
حرف مردم شده بودم ...
توی آغوش نبودت ...
تو خودم گم شده بودم ...
وقتی رفتی تازه فهمیدم کی بودی ...
برای من تپش زندگی بودی ...
وقتی رفتی دیگه اون پنچره خوابید ...
وقتی رفتی ...
آره! رفتی ...
وقتی رفتی ...

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
قیصر امین پور

گاهي...
مرز ها ...
چقدر...
باريكن...
...
مرز بين ...
عشق و نفرت...
خوبي و بدي...
صداقت و دوروئي...
زيبائي و زشتي...
عزت و ذلت...
چقدر...باريكه...چقدر...گاهي...
به اون ور مرز هلت ميدن...گاهي...
ناخواسته از مرزها ميگذري... گاهي...
روي مرز حركت ميكني... گاهي...
مرزها قاطي ميشن...و تو ...
چشماتو ميبندي...گاهي...
همه مرزها رو پشت سر ميذاري...گاهي...
يه عمر پشت يه مرز گرفتار ميشي...گاهي...
مرزها نامشخصن ...
و تو ...
نميدوني کجائي...
راستي...
كـــــــــجــــــایــــــی؟

فاصله برای عاشق, همیشه تلخ است ...
چه هشت صد کیلومتر و چه هشت متر...
این را از چشمان خیس سربازی فهمیدم,
که از بالای برجک دیدبانی به معشوقه اش می نگریست ...
پی نوشت :
وقتی نفس کسی بریده بشه دیگه زنده نمی مونه ...
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت رابخورم ...
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي
ديدن يک لحظه فقط يک لحظه
از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم ...
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد ...
تا امروز چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند ...
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگويم : " آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم "


من و تو هر دو به يک شهر و زهم بي خبريم ...
و دنبال دل گمشده در بـه دريم ...
ما کـه محتاج نفسهـاي هميـم آه چـرا؟
از کنار تـن يخ کرده هم مي گذريـم ...
تو که از دورن من خبر نداری...
چرا اینگونه بی رحمانه ...
مرا به هر چه دلت میخواهد متهم میکنی...
من یه غربتی ام ...
کسی که اروزی فریاد زدن دارد ...
ولی حیف که نمی داند...
تا ابد در ابهت سکوت خواهد ماند...
و هر گز حرف های درونش را نخواهد گفت...
تو مرا نمی شناسی ...
پس اینگونه برایم از بی رحمی نگو ...
من تورا با تمام خوبی و بدیهات به پـــــاکـــی یاد می کنم ولی تو می گویی مرا نمی بخشی ...
چرا ...
چون نتوانستم عشق تو را بفهم ...
من از کنار دل تو نگذشتم و دنبال کس دیگر نرفتم ...
ان زمان که تو امدی برای گفتن عشق ...
وان زمان که تو باختی ...
من باخته بودم ...
من چیزی نداشتم ...
حرفی نگو ...
گوش کن ...
تو ...

من تشنه ی یک لحظه تماشای توام ...
افسوس ...
که یک لحظه تماشای تو رویاست ...
وگلبرگهای عهد تو خشکیدن
یاسهای وحشی لبخند تلخی زدند
و تو مرا از یاد بردی
انگاه که ابرها
اشکهایشان را نثار ادمیان کردند
تا بذر محبت جوانه بزند
زیر چتر سیاه خود نهان شدی و مرا از یاد بردی
دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد
بر لب همان برکه طلایی
که روزی نیلوفرهای عشق در ان می روییدن
خواهم رفت و خواهم گفت ...
من نیز تو را از یاد خواهم برد ...
آن روزها گذشتند روزهای پیاپی شور زندگی
روزهایی که بوی امید می داد
لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند
اما...
حالا من مانده ام و دلتنگی
من مانده ام و دنیایی حرف نگفته
حالا من هستم و خستگی از
رکود لحظه های کبود خاطره
انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ
انگار از ذهن زمان پاک شده ام
و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم
کاش می توانستم
از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم
کاش توان این را داشتم
تا مرز رویای سبز با هم بودن پرواز کنم
و در آغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم
اما زندگی عوض نمی شود
و روی لحظه ها پا می گذارد ...
|
|