|
دلت از سنگ شده انگار که منو تنها گذاشتی ...
وقتی رفتی همه چی رفت ...
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم به فال نیک بگیرم بهار را تقویم چارفصل دلم را ورق زدم رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند قیصر امین پور |+| نوشته شده توسط زهــــــــــرا در و ساعت دل دلتنگم دلتنگ دلتنگی هایت شده ...
گاهي... مرز ها ... چقدر... باريكن... ... مرز بين ... عشق و نفرت... خوبي و بدي... صداقت و دوروئي... زيبائي و زشتي... عزت و ذلت... چقدر...باريكه...چقدر...گاهي... به اون ور مرز هلت ميدن...گاهي... ناخواسته از مرزها ميگذري... گاهي... روي مرز حركت ميكني... گاهي... مرزها قاطي ميشن...و تو ... چشماتو ميبندي...گاهي... همه مرزها رو پشت سر ميذاري...گاهي... يه عمر پشت يه مرز گرفتار ميشي...گاهي... مرزها نامشخصن ... و تو ... نميدوني کجائي... راستي... كـــــــــجــــــایــــــی؟ |+| نوشته شده توسط زهــــــــــرا در و ساعت تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم ...
فاصله برای عاشق, همیشه تلخ است ... چه هشت صد کیلومتر و چه هشت متر... این را از چشمان خیس سربازی فهمیدم, که از بالای برجک دیدبانی به معشوقه اش می نگریست ... پی نوشت : وقتی نفس کسی بریده بشه دیگه زنده نمی مونه ... |+| نوشته شده توسط زهــــــــــرا در و ساعت گاهی آرزو می کنم ...
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت رابخورم ... کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم ... کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد ... تا امروز چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند ... کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم : " آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم "
|+| نوشته شده توسط زهــــــــــرا در و ساعت من منهای تو مساوی صفر ...
من و تو هر دو به يک شهر و زهم بي خبريم ... |+| نوشته شده توسط زهــــــــــرا در و ساعت کسی که آروزی فریاد زدن دارد ...
تو که مرا نمی شناسی ...
تو که از دورن من خبر نداری... چرا اینگونه بی رحمانه ... مرا به هر چه دلت میخواهد متهم میکنی... من یه غربتی ام ... کسی که اروزی فریاد زدن دارد ... ولی حیف که نمی داند... تا ابد در ابهت سکوت خواهد ماند... و هر گز حرف های درونش را نخواهد گفت... تو مرا نمی شناسی ... پس اینگونه برایم از بی رحمی نگو ... من تورا با تمام خوبی و بدیهات به پـــــاکـــی یاد می کنم ولی تو می گویی مرا نمی بخشی ... چرا ... چون نتوانستم عشق تو را بفهم ... من از کنار دل تو نگذشتم و دنبال کس دیگر نرفتم ... ان زمان که تو امدی برای گفتن عشق ... وان زمان که تو باختی ... من باخته بودم ... من چیزی نداشتم ... حرفی نگو ... گوش کن ... تو ... |+| نوشته شده توسط زهــــــــــرا در و ساعت افسوس ...
من تشنه ی یک لحظه تماشای توام ... افسوس ... که یک لحظه تماشای تو رویاست ... |+| نوشته شده توسط زهــــــــــرا در و ساعت و تو مرا از یاد بردی ...
انگاه که نیلوفر های برکه وفا پرپر شدن
وگلبرگهای عهد تو خشکیدن یاسهای وحشی لبخند تلخی زدند و تو مرا از یاد بردی انگاه که ابرها اشکهایشان را نثار ادمیان کردند تا بذر محبت جوانه بزند زیر چتر سیاه خود نهان شدی و مرا از یاد بردی دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد بر لب همان برکه طلایی که روزی نیلوفرهای عشق در ان می روییدن خواهم رفت و خواهم گفت ... من نیز تو را از یاد خواهم برد ... |+| نوشته شده توسط زهــــــــــرا در و ساعت اما زندگی عوض نمی شود ...
من مانده ام و دنیایی حرف نگفته
آن روزها گذشتند روزهای پیاپی شور زندگی روزهایی که بوی امید می داد لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند اما... حالا من مانده ام و دلتنگی من مانده ام و دنیایی حرف نگفته حالا من هستم و خستگی از رکود لحظه های کبود خاطره انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ انگار از ذهن زمان پاک شده ام و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم کاش می توانستم از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم کاش توان این را داشتم تا مرز رویای سبز با هم بودن پرواز کنم و در آغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم اما زندگی عوض نمی شود و روی لحظه ها پا می گذارد ... |+| نوشته شده توسط زهــــــــــرا در و ساعت |
|







