تبليغاتX
(¯`v´¯)عاشق بی معشوق(¯`v´¯)
 من به ديدار معشوق رفته بودم ...
سلام .
نمي دونم چه جوري شروع كنم . هميشه اول همه چي سخته . مثل الان كه دارم مي نويسم .مثل تصميمي كه گرفتم و برگشتم . مثل رفتن ... مثل دل بريدن ... دل كندن ...
من به ديدار معشوقم يعني دريا رفته بودم . دريا ... ساحل ... اسكله ... دلستر ... موج ... بارون ... قايق ... شن ... صدف ... سبزه ... گل ... جنگل ... زندگي ... عشق ...

دريا .. عشق من ...


دريا رو نمي دونم چه طوري بايد توصيف كنم ... جايي كه خيلي به من آرامش ميده ... ميشه هر چي عقده داري اونجا خالي كني ... جايي كه ميشه ساعت ها بهش زل زد اما خسته نشد مثل چشماي معشوقت كه از نگاه كردن بهشون سير نميشي ... وقتي روي شنهاي خيس ساحل هستي موج هاي خروشان يكي يكي بر پاهات بوسه مي زنن و شن ها رو از زير پاهات خالي مي كنن اون وقت يه لرزه ي كوچيك تمام بدنتو فرا ميگيره ... مثل وقتي كه معشوقه ت رو مي بيني ... لرزه ش مثل اون موقعه س ... يا وقتي كه چشماتو مي بندي ، به شن ها چنگ مي زني و يه مشت برمي داري و نزديك صورتت مياري ... انگار كه دستت رو لاي موهاي معشوقه ت گذاشتي و داري اونو به صورتت نزديك مي كني كه ببوسيش ... داغي شن ها مثل لباي معشوقت ... مثل نفس هاش ... كه تو صورتت حسش مي كني ...اما ... شن ها از لاي انگشتات ليز مي خوره و جز چند تا دونه چيزي تو دستت نمي بيني ... مثل وقتي كه عشقت خيلي زود از پيشت مي ره و تنها خاطره ش باقي مي مونه ...

براي عاشق طبيعت زيباست ...


اما از دلتنگي هام هرچي بگم كم گفتم ...
خلاصه سرتونو درد نيارم ... فقط چند تا نكته ياد گرفتم :
اگه جسمت همه ي احتياجاتش برطرف شه اما روحت يه چيزي كم داشته باشه خيلي خوب نيست ... مثل اين مي مونه كه احساس حالت تهوع داشته باشي اما نتوني بالا بياري ...
دوم اينكه غريب بودن خيلي بده ... خيلي ... ولي غريب كشي بدتره ...
سومش هم نمي تونم بگم ... خصوصيه ...

به دريا گفتم صدات كنه بري پيشش ...


پي نوشت :
1. از گيم نت و كافي نت توسكا تشكر مي كنم ...
2. دلم براي همتون تنگ شده بود ...
3. همه ي عكس هاي اين پست رو خودم گرفتم ... تو قوطي هيچ عكاسي جز خودم پيدا نمي كنيد .

اونجا گرمي دستاتو كم داشتم ...

سفر کرده بودم که آفتاب را در لابه لای صخره ی کوهها به تماشا بنشینم غافل! که خورشید در چند قدمی نگاه بارانی ام رنگین کمانی ساخت از شبنم و عشق. تو نمی دانی که! پندارم چه کودکانه و نگاهم چه مظلومانه به ترنم یک پگاه بسنده کرد ...

|+| نوشته شده توسط زهــــــــــرا در و ساعت